تبليغاتX
۞ 30 نما ۞

۞ 30 نما ۞

0 1 2 3 4 5 6 7 8 9

 قوی سیاه، تریلری روانکاوانه از فیلمساز آمریکایی دارن آرونوفسکی است که درباره یک گروه باله نیویورکی که قصد اجرای باله دریاچه قوی چایکوفسکی را دارند، ساخته شده است. این فیلم در پنج رشته از جمله بهترین فیلم و بهترین کارگردانی برای دریافت اجایزه اسکار نامزد شده بود.
در این فیلم، نینا (ناتالی پورتمن)، بالرین جوان و تازه کاری است که می خواهد نقش قوی ملکه را در باله دریاچه قوی چایکوفسکی بازی کند. باله ای که درباره شاهزاده خانمی است که بر اثر یک نفرین شیطانی، طلسم شده و به شکل قوی سفید درآمده. در داستان دریاچه قو، قوی سیاهی هم هست که رقیب عشقی قوی سفید است و مانع از ارتباط عاشقانه او با شاهزاده زیگفرید می شود.نقش قوی سیاه و قوی سفید را در این باله معمولا یک بالرین ایفا می کند و این اساس طرح داستانی فیلم قوی سیاه است.مدیر هنری باله (ونسان کسل)، از نینا می خواهد که هر دو نقش را بازی کند، آزمونی دشوار و مشقت بار که نینای جوان و زیبا باید از پس آن برآید.قوی سیاه در دو سطح واقعیت و خیال حرکت می کند . قوی سیاه داستان زجری است که یک هنرمند برای اثبات توانایی هایش می کشد. کمال گرایی، غایت خواست یک هنرمند به ویژه یک بالرین است و قوی سیاه نشان می دهد که یک بالرین برای رسیدن به این کمال چه مراحل زجرآوری را باید طی کند....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/10/22ساعت 21:20  توسط آپاراتچی  | 

امتياز فيلم در (I MDB (7.2/10

آلفرد هیچکاک فقید طبق سنت رایج هالیوود معمولا خودش فیلمنامه‌هایش را نمی‌نوشت اما با نگاهی ساده به اکثر آثارش می‌توان رگه های پررنگی از یک مولف تمام عیار را در آن‌ها مشاهده کرد. فیلم مارنی را هم می‌توان جزو آثاری دانست که مملو از نشانه‌های سبکی هیچکاک در پیرنگ روایت و تکنیک منحصر به فرد اوست. نمای اول فیلم یک نمای کاملا هیچکاکی است. تصویر درشت زنی با موهای مشکی از پشت سر و تاکید فراوان فیلمساز روی کیف زرد رنگی که در دست دارد. شروع قصه فیلم یعنی ماجرای سرقت از گاوصندوق شرکت استرات توسط یکی از کارمندان زن بلافاصله بیننده را به یاد یکی از بهترین‌های هیچکاک یعنی روانی می اندازد. از اینجا به بعد منتظریم که دست مارنی که باز استفاده از شگرد رنگ کردن موهایش و تغییر نام او یاد آور شاهکار استاد یعنی سرگیجه است پیش مارک رو شود. اما هرچه فیلم پیش می‌رود بیننده به شناخت درون متلاطم مارنی کشیده می‌شود. زنی روان پریش که نشانه‌های روان پریشی او را از همان اوایل فیلم می‌توان دریافت. ترسی که مارنی از رنگ قرمز دارد این فرضیه را در ذهن بیننده تقویت میکند که باید پای جنایتی قدیمی در بین باشد (چیزی شبیه به فیلم طلسم شده). نشانه‌ها آنقدر زیاد هستند که تماشاگری که پیگیر آثار هیچکاک هست از همان اوایل فیلم متوجه باشد که در پایان فیلم باید شاهد بازگوکردن اتفاقی باشد که در زمان گذشته برای این زن رخ داده و همچنان او را آزار می‌دهد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 22:17  توسط آپاراتچی  | 
 امتياز فيلم در (I MDB (8.3 /10

 شاید برای کسانی که چندان با ژانر دوست داشتنی و فراموش شده «وسترن» آشنایی نداشته باشند ، دریافت ۵ جایزه اسکار سال ١٩٩٣ توسط این فیلم کمی عجیب باشد.اما چنان که در ادامه می آید نابخشوده از اولین فیلم های ژانرشکن به شمار می آید که راه را برای دیگر فیلم های منهدم کننده قواعد ژانر در سالهای بعد مانند «آماتور- هال هارتلی/١٩٩۴» ، « مرد مرده - جیم جارموش/١٩٩۶» ، «شالوده شکنی هری-وودی آلن/١٩٩٨» و...گشود.
فيلم نابخشوده بر اساس فيلمنامه اي از ديويد وب پيپلز و به كارگرداني مرد بي نام سينماي وسترن كلينت ايستوود محصول سال 92 هاليوود است كه موفق به دريافت پنج اسكار سال 93 شد.در اين فيلم بازيگران سرشناسي چون كلينت ايستوود ، مورگان فريمن ، جين هاكمن و ريچارد هريس ايفاي نقش مي كنند كه بيانگر گونه اي متفاوت در ژانر وسترن سينماي آمريكاست. موفقيت خيره كنندة اين فيلم كه ايستوود براي بازي در آن مجبور شد ده سال صبر كند تا پيرتر شود از آن جهت است كه تا حدي قاعده هاي وسترن در آن شكسته و تصويري جديد از كابوي تنها به ما نشان مي دهد. اين فيلم سرگذشت گاوچراني سالخورده به نام ويليام ماني است كه تنها و در دوردست مزرعه اي را به همراه دو كودكش اداره مي كند ، در حاليكه همسرش را سه سال قبل از دست داده. در شهري در همان حوالي كه كلانترش مرد خبيثي ست به نام بيل كوچولو با بازي جين هاكمن ، دو گاوچران به فاحشه اي حمله كرده و صورتش را با چاقو مي برند. اما كلانتر...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 22:16  توسط آپاراتچی  | 
 «بچه رزماري» سومين اثر از تريلوژي آپارتماني رومن پولانسكي، بيشتر از آن كه نشان مي‌دهد قابل تامل است. فيلمي كه در اواخر دهه هفتاد جنجالهايي را برانگيخت و الگويي براي سينماگران آن دوران براي توليد فيلمهايي نظير «جن‌گير» و «طالع نحس» شد، فيلمهايي كه البته در قالب هاليوود جانشين شدند و كمتر از رگه‌هاي تفكربرانگيز جد خود يعني «بچه رزماري» بهره بردند. فيلمهايي كه ترس مخاطب را مد نظر داشتند و كيفيت ترس يا مورد بي‌اعتنايي قرار گرفت و يا تحت‌الشعاع عوامل متاثر كننده ساختار هاليوودي به انزوا كشيده شد. تريلوژي آپارتماني پولانسكي شاملROSEMARY'S BABY سه فيلم انزجار (The Repulsion)، مستاجر (The Tenant) و بچه رزماري است؛ و اگر هر تريلوژي را مستلزم رعايت سه عنصر تحول، تهوع و فاجعه بدانيم _كه به زعم بنده چنين الزامي وجود ندارد_ بچه رزماري آبستن عنصر فاجعه است چنانكه انزجاز تم تهوع و مستاجر عنصر تحول را يدك مي‌كشد. قبل از بررسي و تحليل خود فيلم لازم است درباره اين تريلوژي و جايگاه پولانسكي در آن شرحي مختصر بياورم. آپارتمان از ديدگاه پولانسكي، كه او را فيلمسازي بيمار و ساديست قلمداد مي‌كنند محصول مدرنيسم و نمادي است براي انزواي انسان از خود، ماهيت و طبيعت. زندگي آپارتماني كه در عصر حاضر و در ادامه تحولات اجتماعي با رويكرد مدرن اكنون بصورت پديده‌اي اجتناب‌ناپذير در آمده است انسان را بيمار كرده است. بيماري....     

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 22:13  توسط آپاراتچی  | 
 " به تصوير مونا ليزا نگاه کنيد!داره مي خنده! اما آيا واقعا خوشحاله؟!"
در طول فيلم دائما از خود مي پرسيم کدام هستيم؟ زن خانه داري که " تنها دليل به دنيا آمدنش اين است تا فرزنداني به دنيا بياورد و از خانه و زندگي اش مراقبت کند" و يا زني معلم، حقوق دان،‌موسيقي دان،‌ مدير و....

 اين سئوالي است که ذهن انديشمندان زيادي را به خود مشغول کرده است. اينکه گذر تاريخ و تحولاتي که در زندگي بشر رخ داده است چه نقش جديدي را براي زنان تعريف مي کند. آيا زنان همانطور که دغدغه ي نزديک به تمام اديان است، تنها وظيفه اش حفاظت از چهارچوب خانواده ـ که خود البته اصلي ترين رکن جامعه است ـ است و يا اين  تنها وظيفه ي او نيست بلکه مي توان نقش هاي ديگري را هم برايش متصور بود.
در فيلم " لبخند موناليزا" آنچه به وضوح ديده مي شود همين کشمکش ميان نقش هاي مختلفي است که زنان مي توانند به عهده بگيرند. دانشکده ي ولسلي (Wellesley College)  که نمادي از سنت گرايي و ديدگاه سنتي به زن و جايگاه آن در جامعه است، هدف اصلي خود را پرورش دختراني مي داند که در آينده به خوبي از اداره ي زندگي زناشويي، توليد مثل و تربيت فرزندان بر مي آيند. در اين نگاه تمامي تلاش دختران براي رقابت بر سر پيدا کردن مردي مناسب است. در طول فيلم دائما اين ارزش با عباراتي مانند: "آينده ي روشن"،‌"وظيفه ي زنان" ، "نقش طبيعي، که به خاطرش به دنيا آمده اند." و ... توصيف و تحسين مي شود. و هرگونه اشتغال به امري ديگر از جمله ادامه ي تحصيل آنها را از وظيفه ي اصلي شان دور مي کند و....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 22:12  توسط آپاراتچی  | 
 «دنياي عجيبيه، نه؟»
مخمل آبي روايتي داستاني، سرراست با زيرساختي سورئال است. در واقع ميتوان گفت مخمل آبي آغاز راه پر فراز و نشيب سينمايي فيلمسازي مستعد همچون لينچ بود. در اين روايت مرموز آنچه مسلم است تجربه نوآوري در زبان سينمايي لينچ است، توجه به ايهام و فضاي وهم آلود و تعليق آن هم نه از نوع تجربه شده و كلاسيك آن؛ توجه مفرط به ضمير ناخودآگاه كه فرويد روانشناس فقيد نظريه پرداز بزرگ آن است. ضمير ناخودآگاه مسئله ايست كه به شكلي تلويحي دستمايه آثار لينچ قرار گرفته است. اين نوع نگرش از مخمل آبي شروع مي شود و در بزرگراه گمشده و جاده مالهالند ادامه مي يابد. با اين اوصاف مخمل آبي فيلمي نيست كه بتوان آن را روانشناسانه محض قلمداد كرد. به نظر ميرسد لينچ خود را مسئول اثبات نظريه جنجال برانگيز فرويد مي كند. به هر حال اين نگاه كه مايه روانشناسانه دارد در زبان سينمايي او شكل محسوس به خود نگرفته است و اين از ويژگيهاي سورئاليسم است و نه مزيت آن. لذا نمي توان حكم داد كه چنين فيلمي كاملاً روانشناسانه و يا اجتماعي محض است. هر چند ساديسم و مازوخيسم نقطه تكيه روايت مخمل آبي است.
مخمل آبي در كارنامه لينچ قبل از بزرگراه گمشده و جاده مالهالند قرار مي گيرد و همانگونه كه ذكر شد آغاز تجربه زبان لينچ در بيان روايت است. بنابر اين كمتر با پيچيدگيهاي فيلمهاي بعدي مواجه هستيم. داستان تقريباً خطي و سرراست است و گره خاصي بين حقيقت و مجاز وجود ندارد. تمام بخشهاي داستان در حقيقت به سر مي برند و به رغم جاده مالهالند و بزرگراه گمشده رويايي ديده نمي شود. با اين وجود، فيلم نسبت به دو نمونه ياد شده داراي تعليق و عمق بيشتري است. درگيري مخاطب با آدمهاي فيلم عمقي ....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 22:11  توسط آپاراتچی  | 
 کابوي نيمه شب (MIDNIGHT COWBOY)
سال تولید: 1969
امريکا / درام
رنگي / 113 دقيقه
بازيگران عمده: داستين هافمن، جان وويت، سيلويا مايلز، برنارد هيوز، جان مک گيور و برندا واکارو.
کارگردان: جان شله زينجر.

خلاصه ي داستان: «جوباک» (وويت) پسر جذاب ولي بي پول شهرستاني، به نيويورک مي آيد تا با تلکه ي زنان مسن پولدار کسب درآمد کند. او خيلي زود با «راتسو ريزو» (هافمن) آشنا مي شود؛ کلاهبرداري مسلول و معلول که پيشنهاد مي دهد مديريت برنامه هاي «جو» را به عهده بگيرد...
شرح فيلم: فيلمي ضد رؤياي امريکايي و به خصوص ضد نيويورکي که شله زينجر را به يکي از کارگردانان مطرح دهه ي 1970 بدل مي سازد. رابطه ي پيچيده ي «باک» و «ريزو» به لطف بازي خوب هردو بازيگر، تمام وکمال به تصوير در مي آيد. فيلم برداري درخشان آدام هولندر نيويورک را، آن چنان که مورد نظر ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 22:10  توسط آپاراتچی  | 
 مهمترين مشخصه سينماي سام پكين پا ستايش او از خشونت ونگاه شاعرانه وتغزلي او به اين موضوع در فيلمهايش است.ديگر مشخصه آثار او كه هميشه نظر منتقدان را به خود جلب كرده است نوع نگاه او به زن به عنوان جنسي دوم در آثارش است. بسياري از منتقدان بر اين باورند كه پكين پا همواره در آثارش به زنان با نگاهي تحقير آميز وبدبينانه مي نگرد وتمام زنان فيلم هاي او موجوداتي پست وحقيراند ودر واقع او را متهم مي كنند كه فيلمسازي ضد زن است. اما خود پكين پا اين اتهام را رد ميكند ودر جواب اين گونه سخنان منتقدان مي گويد:(من چهره واقعي زنان را در آثارم به تصوير ميكشم واگر مي بينيد كه در فيلم هاي من زنان اين گونه اند اين تقصير من نيست بلكه آنان خود اين گونه رفتار مي كنند). به هر حال چه با نوع ديدگاه ونگاه پكين پا در آثارش موافق باشيم وچه مخالف آنچه مسلم است آن است كه پكين پا به دور از تمام اين تعاريفي كه براي او گفته شده است فيلمسازيست بزرگ مهم وتاثير گذار كه مي توان نام اورا در زمره فيلمسازان صاحب سبك تاريخ سينما جاي داد.سام پكين پا فيلم سگ هاي پوشالي را در سال 1971 ودر حالي كه به تازگي وتنها به خاطر ساخت همين فيلم از طرف كمپاني سازنده مجبور به ترك اعتياد خود به الكل شده بود ساخت. اين فيلم روايتگر مدت زمان كوتاهي از سكونت زوجي جوان در روستايي واقع در غرب انگليس است.مرد يك مهاجر امريكاييست وزن يك دختر انگليسي كه مدتي همراه با پدرش در اين روستا زندگي كرده است...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 22:9  توسط آپاراتچی  | 
 ▪ نام فیلم: اوه برادر، کجایی؟ O Brother Where Art Thou

▪ سال ساخت: ۲۰۰۰

▪ نام کارگردان: جوئل کوئن

▪ محصول: آمریکا

▪ فیلمنامه: برادران (جوئل و ایتن) کوئن

▪ بازیگران: جورج کلونی، جان تارتورو، تیم بلیک نلسون

▪ جوایز: نامزد اسکارهای بهترین فیلمنامه اقتباسی و بهترین فیلمبرداری سال ۲۰۰۰، جایزه بهترین بازیگر فیلم های کمدی یا موزیکال برای جورج کلونی در گلدن گلوب ۲۰۰۰ و جایزه بهترین آلبوم موسیقی فیلم از جایزه گرمی ۲۰۰۲.

آثار معنوی قابل ملاحظه ای در پردیسه ادبیات و هنر هست که با سوز و گداز پیش رفته و از طریق هم حسی در غم و رنج، بینندگان را همراه خود پیش می برد و پیام ها یا مضامین معنوی مدنظرش را انعکاس می دهد، اما معدود آثار معنوی بزرگ یافت می شوند که با طنز و خندان، عمیق ترین القائات معنوی را در بینندگان حلول دهند و «اوه برادر، کجایی؟» از جمله این معدود آثار مؤلف است. بخش قابل ملاحظه ای از فیلم را آهنگ ها و موسیقی های محلی سرشار از زندگی پر می کند که کاملاً با تم فیلم عجین است و بدون آن ها بخش بزرگی از هویت فیلم شکل نمی گیرد، ای کاش می شد، آن ها را هم به همراه مقاله انعکاس داد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 22:8  توسط آپاراتچی  | 
 این فیلم داستان چارلی بابیت مدیر یک شرکت واردات اتومبیل ، پس از مرگ پدرش در میابد برادری به نام ریموند دارد که از نظر روانی نا متعادل است و در یک آسایشگاه زندگی می کند . طبق وصیت پدر چارلی ، سه میلیون دلار پول نقد ارثیه ریموند است در حالی که سهم چارلی فقط یک باغچه و اتومبیل قدیمی است . چارلی وکیل می گیرد تا هر طور شده ، حضانت برادرش را عهده دارشود تا از این طریق بتواند پولها را تصاحب کند ، اما پدر چارلی حضانت ریموند را به دکتر خانواده سپرده است . چارلی با سماجت فراوان برادرش را ازآسایشگاه خارج کرده و رابطۀ جدیدی بین دو برادر شکل می گیرد  . وقوع اتفاقات تلخ و شیرین بسیار ، سر آغاز پیوند عمیق عاطفی بین آنها می شود .  

 کیم پیک - مرد بارانی: کیم پیک 56 ساله از افرادی است که در عین داشتن مشکلات ذهنی و تکاملی، توانایی‌های اعجاب‌برانگیزی دارند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 22:6  توسط آپاراتچی  | 
 جاده فلینی«فدریکو فلینی» کارگردانی است از نوع سینماگران مولف دهه های ۵٠ و ۶٠ میلادی. کارناوال «فلینی» که با «شیخ سفید» و « واریته بهاری» آغاز می شود در «زندگی شیرین» و «هشت و نیم» به کمال می رسد و ده سال بعد با « آمارکورد» رو به افول می رود. در میانه های دهه ١٩۵٠ و سراسر دهه ١٩۶٠ «فلینی» از پایه گذاران مکتب سینمای هنری اروپاست. در میان کارنامه «فلینی» فیلم «جاده» اولین نشانه بلوغ سینمائی او به شمار می آید.فیلمی که به زعم منتقدان دگم اندیش به خاطر قصور از وحی منزل های « نئورئالیسم» مورد تکفیر قرار گرفت.
 
- جاده و الگوی روایت جادهای «دیو » و « دلبر»
الگوی روایت پیرنگ ( plot) در جاده که به صورت کاملا اپیزودیک است ، آغازگر شیوه ای جدید در روایت گری شد که به الگوی گسترش پیرنگ جاده ای مشهور است. در این الگوی روایت قهرمان (گاهی در کنار همراهی) سفری را آغاز می کند که در طول این سفر هم زمان با خودآگاهی سوبژکتیو (هشت و نیم فلینی یا پاریس-تگزاس اثر وندرس) و یا ماجرایی (خوش رکاب (دنیس هاپر)-داستان سر راست (دیوید لینچ)) پیرنگ فیلم هم گسترش می یابد. در جاده دو همسفر به صورت پرسوناژهای متضاد (دیو و دلبر) سفری را آغاز می کنند....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 22:5  توسط آپاراتچی  | 

هنرپیشه: سال ۱۹۲۷ است و سینمای ناطق در پی جذب مخاطب. یک ستاره‌ی فیلم‌های صامت (ژان دوژاردین) در پی راهی برای بقا در دنیای تازه‌ی سینماست… این فیلم سیاه و سفید، ریسک کرده و در این دوره و زمانه، صامت است. خیلی از آن‌هایی که فیلم را دیده‌اند، گفته‌اند کار متفاوت و خوبی از آب در آمده. «میشل هازاناویسوس» از سال ۱۹۹۲ کارگردانی را آغاز کرده و این، چهارمین کار سینمایی او در مقام کارگردان محسوب می‌شود. قرار است فیلم در ۲۳ نوامبر در سینماهای آمریکا به نمایش درآید.

ماپت‌ها: برنامه‌ی عروسکی محبوب، ۱۷ فوریه‌ی ۲۰۱۲ اکران می‌شود. قرار است سه هوادار این عروسک‌ها، آن‌ها را برای نجات استودیویشان یاری دهند. در میان حاضران این فیلم، نام «ایمی آدامز»، «جک بلک» و ستاره‌ی فیلم «قوی سیاه»، «میلا کانیس»، به‌چشم می‌خورد. کارگردان کار «جیمز بابین» است که برای اولین بار روی صندلی کارگردانی سینما می‌نشیند. «جیسن سیگل» که با «چطور با مادرت ملاقات کردم؟» نزد مخاطبان آشناست، یکی از فیلمنامه‌نویسان این فیلم است و خودش هم در فیلم حضور دارد و دوستش، «نیل پتریک هریس» را هم با خودش آورده.

پناه بگیر: آخرالزمان فرا می‌رسد و پدری در تلاش برای نجات خانواده‌اش است. «جف نیکولز»، کارگردان کار است و این دومین تجربه‌ی او بعد از «خاطرات شات‌گان» در این مقام است. مثل فیلم قبلی، «مایکل شانن» شخصیت اصلی داستانش را بازی می‌کند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 22:1  توسط آپاراتچی  | 
امسال بیست و هفتمین سال اکران روزی روزگاری در آمریکاست. شاهکاری که در موقع اکران به دلیل سلاخی هایی که روی آن انجام شده بود، توجهی را جلب نکرد. ولی زمانی که نسخه ی کامل آن در دسترس عموم قرار گرفت، همین طور محبوب و محبوب تر شد تا این که حالا جایگاهی بسیار رفیع در سینما پیدا کرده است. روزی روزگاری در آمریکا فیلم عظیمی است. نه از لحاظ دکورها و خرج و مخارجش. بلکه به خاطر شاعرانگی غریبش و تأثیری که بر مخاطب می گذارد. این صفحه که هیچ، اگر یک شماره ی روزنامه را هم فقط به این فیلم اختصاص دهیم، در مقابل جنبه های مختلف و لایه های متعدد فیلم، هیچ است. امسال بیست و هفتمین سال اکران روزی روزگاری در آمریکا است. ولی بهانه ی ما برای پرداختن به این فیلم، 27 سالگی آن نیست. خود روزی روزگاری در آمریکا، بهترین بهانه است. برای پرداختن به چنین شاهکاری نیاز به هیچ بهانه ای نداریم.در فیلم روزی روزگاری در آمریکا ساخته سرجیو لئونه، نودلز گنگستری که دوره جوانی را پشت سر گذاشته و همواره در حال فرار بوده، تحت تعقیب واقع شده و هر لحظه همراه مرگ قدم برداشته و اکنون به روزهای پایانی عمرش نزدیک شده؛ برای حل راز بزرگ زندگی اش به شهر محل تولد و دوره جوانی اش بازگشته  و در مقبره ای جمعی به این کلمات که روی سنگ مرمر حک شده، خیره مانده است.

" از میان شما جوان ترین و قوی ترین تان قربانی شمشیرها خواهد شد."

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 22:0  توسط آپاراتچی  | 
 بهترین توصیف ممکن برای فیلم ساعت‌ها، به کارگردانی «استیفن دالدری»، در یک جمله، دیالوگی است که نیکول کیدمن ادا می‌کند: «یک روز از زندگی یک زن، تنها یک روز از زندگی یک زن.»

به عقیده‌ی من فیلم «ساعت‌ها» را، یک زن می‌تواند با تمام روح و جانش درک کند. فیلم با خودکشی «ویرجینیا وولف»، نویسنده‌ی شهیر انگلیسی ( با بازی نیکول کیدمن) آغاز می‌شود. وولف درحالی که هنوزچهره‌اش نمایان نشده، با حالتی عصبی برای همسرش، «لئونارد وولف»، یادداشتی می‌گذارد و سپس خود را در رودخانه غرق می‌کند، لئونارد دیر می‌رسد…

 فیلم سه زن را در سه مقطع زمانی گوناگون نشان می‌دهد: سه زن در اواسط سال بیست‌ (وولف با بازی کیدمن)، پنجاه (لورا براون با بازی جولین مور)، و ۲۰۰۲ (کلاریسا با بازی مریل استریپ) بیدار می‌شوند. ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 21:58  توسط آپاراتچی  | 

3-IRON خانه های خالی» ( به زبان کره ای) نام فیلمی هنری از کیم-کی- دوک  ; محصول سال 2004 ،در رسای عشق و به سبک اکسپرسیونیسم میباشد.

محوریت اصلی فیلم در بر گیرنده دو نیروی عشق و ذهن است که با حداکثر معنا در حداقل کلام بیان شده است

فیلم درباره پسر بی خانمانی است که شب ها را در خانه های خالی مردم می گذراند و در یکی از این خانه ها با زن جوانی آشنا می شود..... 

آنچه کیم کی دوک در 3-IRON (خانه های خالی) به آن اشاره دارد در واقع استعاره از "قلبهای خالی" ودر انتظار ناجی است.قلبهایی که به امید شکسته شدن قفل "روزمرگی " و "پوچی"   ، به دنبال واژه گمگشته "عشق " در جوامع ضد فمنیسم میگردند ، و با امید به رسیدن " همراه" روزها را  به شب میرسانند. شاید که فردا روز موعود باشد و شوالیه رویاها از آسمان فرود آید و بدون درنگ با او همراه شوند، و فارغ از تعلقات مادی و جسمی ،در بعدی فراتر از عالم مادیات و درفضایی معطر به محبت خاص،  با نیروی عشق وتفکر به پرواز درآیند و به کمال رسند. تناسخ (اشاره به توپ گلفی که با سیمی بسته شده است (دایره زندگی ))، زندگی خیالی درکنار زندگی حقیقی، نیروی فوق العاده  ذهن، عشق اساطیری ، خشم و کینه آکنده از ناآگاهی و پوچی حادث از روزمرگی زندگی مادی تهی از محبت ...ازمواردیست که در این فیلم با هم تلفیق شده اند 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 21:57  توسط آپاراتچی  | 
 داستان فیلم : جیمی(شان پن) ، دیو(تیم رابینز) و شان(کوین بیکن) ، در سن کودکی در حال بازی در خیابان و حک کردن نامشان روی یک بلوک بتونی خیس بودند که ناگهان یک فرد شرور اقدام به ربودن دیو می‌کند.سالها بعد ،.این سه دوست هنوزماجرای ۲۵ سال قبل را فراموش نکرده اند .طی یک حادثه نامشخص دختر جیمی کشته می شود و شان که دراینجا یک پلیس است..............

 “این فیلم به قدری تلخ است که گویی تلخی آن بر تمام اجزاء فیلم سایه انداخته است”.

راجر ایبرت درباره رودخانه میستیک می‌گوید :"گرچه اجزای فیلم رودخانه میستیک روند یک فیلم پلیسی را دنبال می‌کنند ، ولی درباره چیزی فراتر از مفهوم ساده گناه  هستند. این فیلم درباره دردی است که برای دهه‌ها به طرز خزنده و پیشرونده‌ای حرکت می‌کند ، درباره رازها و بدگمانیهای مسکوت است ، و درباره وفاداری زنها و شوهرها.

24‌مین فیلم ایستوود ، موفقترین و به یادماندنی‌ترین فیلمش است. فیلمنامه قوی ، بازیهای هنرمندانه ودرخشان شان پن و تیم رابینز  ، سکانسها و فلش‌بکهای بی‌نقص و قطعهای جالب و شخصیت‌پردازی‌های خوب همگی از نقاط قوت فیلم هستند. این فیلم آنقدر تأثیرگذار است که در طی دو ساعت تماشای آن ، دید دیگری از ایستوود در ذهن ایجاد می کند و وی را  از سطح یک "کابوی" فیلمهای وسترن به یک کارگردان ماهر و خبره ،ارتقامی دهد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 21:55  توسط آپاراتچی  | 

 "اوکسبال"، کلاهبرداري است درگير با مسائلي اخلاقي، که در کارگاه ها و کوچه پس کوچه هاي تنگ و باريک بارسلون (همان قسمت هايي که در فيلم هاي توريستي نشان اش نم دهند) کار مي کند. سر و کار "اوکسيال"، بيشتر با قاچاقچي ها و واسطه هاي مواد مخدر سنگالي، کارگران غير مجاز چيني (که در زيرزمين هاي نمور عرق مي ريزند) و با قضاياي ساخت و ساز غير قانوني در گورستاني است که پدر خودش هم در آنجا به خاک سپرده شده است. اما "اوکسبال" بر خلاف برادر هوچي اش "تيتو" يا همکار حقه بازش، "هاي"، رفتار محترمانه اي با کارگران مهاجر دارد. مهم تر از همه اينها "اوکسبال" يک مرد خانواده است و با دو فرزند دختر و پسرش، "آنا" و "ماتيو"، گاهي با خشونت و غالبا با محبت و مهرباني تا مي کند. اما در مورد "مارامبرا" ، مادر مي خواره بچه ها، که از او جدا شده، گذشت ندارد. "اوکسبال" حتي در اوج عصبانيت ، درک خوبي از طبيعت بشري و دانشي غريزي براي حل کردن مشکلات اش دارد و خوب مي داند چطور با چرب زباني، بهترين ها را از ديگران بيرون بکشد. ضمن اينکه به نظر مي رسد در قلمروهايي فراتر از اين زندگي مادي سير مي کند و براي آرامش بخشيدن به ماتم زدگاني که عزيزي از دست داده اند، احضار روح هم مي کند (ولي يادتان باشد که .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 21:54  توسط آپاراتچی  | 

داستان فیلم داستانی یک خطی است و پیچیدگی های زیادی ندارد مردی  بدهکار به نام ایوانس  از طرف طلب کاران تحت فشار است او برای این که قرض خود را بپردازد تصمیم میگیرد تا خلاف کاری  به نام  بن وید را همراه گروهی دیگر به قطار یوما برای رفتن به سوی اعدام برساند و ازین راه پاداشی گرفته و از ورشکستگی  نجات یابد .فیلم بر محوریت همین ایده میچرخد اما فیلم پیچیدگی اش را نه مرهون داستان که وامدار شخصیت های چند وجهی است که توسط فیلمنامه خلق شده اند.فیلم در واقع جنگ بین حقیقت و مصلحت است .ابتدای فیلم هدف کسانی که میخواهند بن وید را به یوما برسانند به ظاهر قانون و اخلاقیات  است قانونی که بسان یک حقیقت قابل احترام است اما فیلم به وضوح به ما میگوید هدف دن ایوانس مرد بدهکار نه خدمت به  قانون که برای گرفتن 200 دلار   است هدف او صرفا هدفی مادیست و شاید فقط به خاطر یک مشت دلار است که او این گونه خطر را به جان میخرد  . اما هین طور که فیلم جلو  میرود قضیه  شکل دیگری به خود میگیرد .شخصیت بن وید نیز با خلافکار های نظیرش در این ژانر متفاوت است او نقاشی میکشد و این موضوع در همان ابتدای فیلم تاکید می ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 21:51  توسط آپاراتچی  | 
 داستاني درباره سه آدم كه به طرق مختلف با مرگ روبه‌رو مي‌شوند. جرج يك كارگر آمريكايي است كه ارتباط خاصي با دنياي مردگان دارد. ماري در آن‌سوي دنيا يك ژورناليست فرانسوي است كه به‌واسطه تجربه‌اي تا سرحد مرگ پيش مي‌رود و بعد از آن زندگي‌اش دستخوش تغيير مي‌شود. در لندن هم دانش‌آموزي در يك سانحه رانندگي برادر دوقلويش را از دست مي‌دهد. اين سه نفر در راه يافتن واقعيت با يكديگر برخورد مي‌كنند و زندگي‌شان دستخوش تحولي شگرف مي‌شود.

راجر ایبرت : يك فيلم تماشايي و فوق‌العاده براي آدم‌هاي خردمندي كه به‌طور طبيعي درباره اتفاقات و جريانات بعد از مرگ كنجكاوي مي‌كنند.کلینت ایستوود 80 ساله به طور قطع یکی از پرکارترین سینماگران است که جدای از بازیگری، در کارگردانی هم به یک اسطوره می‌مانددر دوره و زمانه‌ای که ژانر وسترن یکی از محبوبترین گونه های سینمایی برای تماشاگران و بینندگان سینما و تلویزیون بود، او را با چهره یک کابوی جوان که سیگاری را در گوشه لبش می‌جوید می‌شناختیم و ......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 21:49  توسط آپاراتچی  | 
نقد فيلم: كارگردان: لارس فون‌تريه/ نويسنده: لارس فون‌تريه، پيتر اسموسن/  بازيگران: اميلي واتسون (بس مك‌نيل)، استلان اشكارشكارد (يان نيمن)، كاترين كارتليج (دودو مك‌نيل)، ‍ژان مارك بار (تري)، آدريان پاولينز (دكتر ريچاردسون)، جاناتان هكت (كشيش)، ساندرا فو (مادر)، اودو كاير (ملوان)/ فيلمبردار: رابي مولر/ تدوين: اندرس رفن / تهيه كننده: اكسل هگلند، پيتر آلباك ينسن/مدير توليد: لارس جانسون / انتخاب بازيگر: جويس نتلس/ رنگي، 153 دقيقه نسخه كارگردان و 158 دقيقه نسخه اوليه، محصول 1996 دانمارك/ نامزد اسكار و برنده 40 جايزه از جمله نخل طلاي كن 1996 و 13 نامزدي متفرقه ...
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 21:48  توسط آپاراتچی  | 
 آن امتیازی که برای یک اثر هنری ماندگار می توان قایل شد تاثیرات تاریخی آن است و این در حالی که گاه برخی آثار خود تاریخ را هم تغییر می دهد و در یک کلام تاریخ سازی می کنند؛ 'سخنرانی پادشاه' چنین است.در سال 1925 شاه جرج پنجم بر بیش از یک چهارم جهان حکومت می کرد، او از پسرش دومش دوک یورک، خواست تا سخنرانی مراسم اختتامیه جشن پادشاهی در ومبلی لندن را برگزار کند."
دوک یورک نمی تواند سخنرانی کند، او گرفتار لکنت زبان است و سخنرانی برای او از صعب ترین کارهای زندگی است. همسر او تلاش می کند تا به شوهرش در فایق آمدن بر این مشکل کمک کند و درست در حالی که دوک یورک ناامید شده است؛ همسرش به سراغ یک "گفتار درمان" گمنام می رود که نام و نشانش را در یک آگهی دیده و در نهایت داستان با به ثمر رسیدن تلاش های این گفتار درمان به پایان می رسد. در این میانه شاه جرج پنجم، پدر دوک یورک ، یا همان آلبرت که معلم سخنرانی اش یا همان درمان کننده لکنت او را "برتی" صدا می زند؛ از دنیا می رود و برادر بزرگ دیوید شاه می شود که البته دیوید به واسطه دلباختن به یک زن شوهردار و مخالفت کلیسا با ازدواج شاه با چنین زنی عطای پادشاهی را به لقای آن می بخشد و دوک یورک به سلطنت می رسد.

تبدیل این داستان چند خطی به یک فیلم سینمایی حدودا 100 دقیقه ای توسط "توماس جرج تام هوپر" سبب شد تا این فیلم جایزه بهترین فیلم اسکار سال 2011 را بدست آورد. داستان فیلم یک داستان واقعی است که در حدود چهارده سال به وقوع می پیوندد؛ یعنی از سال 1925 که تصاویر ابتدایی فیلم را در آن سال ها مشاهده می کنیم تا سال 1939 که پایان فیلم در این تاریخ رخ می دهد و مصادف با آغاز جنگ جهانی دوم است. اگر از نگاه فراز و نشیب های داستانی به فیلم نامه این اثر نگاه کنیم هیچگونه نقطه عطف نفس گیر و یا پیچیدگی داستانی را نمی شود در کل اثر پیدا کرد. داستان مانند روایتی که از آن شده است آرام آرام جان می گیرد؛ شخصیت ها در آن معرفی می شوند و نقطه اوج داستان به جای اینکه به حادثه ای منحصر شود- هر چند حادثه هم در آن وجود دارد- به کشف زوایای پنهان شخصیت ها منحصر می شود و شخصیت اصلی فیلم یعنی دوک یورک یا بعدها شاه جرج ششم،که کالین فرث در نقش او بازی می کند ابعاد پنهانی از گذشته و روحیات خود را آشکار می کند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 21:45  توسط آپاراتچی  | 

 فیلم 12 مرد خشمگین یکی از شاهکارهای ژانر درام دادگاهی است که تقریبا تمام داستان فیلم در اتاق شور هیئت ژوری می گذرد که 12 مرد دور هم جمع شده اند تا حکم نهایی قاتل جوانی را صادر کنند که پدر خود را با چاقوی ضامن داری به قتل رسانده و هیچکس شکی در مورد گناهکار بودنش ندارد مگر یک نفر از اعضای هیئت منصفه و این سر اغازیست بر مجادله ای کلامی که در ان هر شخص با توجه به پیش زمینه و جایگاه اجتماعی خود سعی در قانع نمودن عضو شماره 8 یا اقای دیویس با بازی هنری فاندا دارند.این فیلم أینه تمام نمای جامعه دهه 60 امریکا و با نگاهی گسترده ترمی توان گفت که تصویری روشن از جوامع انسانی مدرن است که در ان هر شخص به مثابه نماینده ای از طبقه مخصوص خویش است و با انکه به موضوع واحدی می اندیشند ولی تجربیات و تعصبات مختلف باعث جدایی ان ها از یکدیگرمی شود و به گونه ای حکایت معروف فیل در اینجا هم تکرار می شود که ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 21:42  توسط آپاراتچی  | 
  کارگردانی نظیر کوبریک، موسیقی بی‌نظیر الکس نورث و بازی قدرتمندانه کسانی چون جین سیمونز، لارنس اولیویه و… همچون قمرهایی بر دور ستاره‌ای به نام کرک داگلاس از این شاهکار والا اثری بی‌نظیر و تکرارنشدنی آفرید.

رمان اسپارتاكوس، معروف ترین اثرهوارد فاست كه در سال ۱۹۵۱ انتشار یافت، یك رمان تاریخی «واقعی»است. طبق اسناد و مدارك تاریخی، همه شخصیت های اصلی اش، واقعی بوده اند، اما «داستانی كردن»این شخصیت ها و تنیدن كُنش ها، تجربه ها و واقعه های مختلف در متن، حاصل كار فاست بوده است.او در پایان كتابش حتی از اشاره به زندگی «وارینیا» همسر اسپارتاكوس، و ازدواجش با یك روستایی و هشت بار دیگر وضع حمل، خودداری نمی كند. رمان به لحاظ ساخت به گونه ای نوشته شده است كه اگر كسی كمترین اطلاعی از قیام بردگان به رهبری اسپارتاكوس در هفتاد و سه سال پیش از میلاد نداشته باشد و اسمی از كراسوس فرمانده، و گراچوس، سناتور روم نشنیده باشد، آن را همچون اثری پركشش می خواند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 21:39  توسط آپاراتچی  | 
  ما از چه می‌ترسیم؟ مرگ، دومین اتفاق واقعاً بزرگ زندگی است!دهه‌ی نود است. دکتر جک کووارکیان (آل پاچینو) به فکر حرکت تازه‌ای در دنیای پزشکی است. او می‌خواهد بیماران غیر قابل درمان را که برای زندگی تمایلی ندارند، با خواست خودشان، در مرگ یاری دهد. این حرکت باعث می‌شود… جک کووارکیان، با نام واقعی مراد کووارکیان، از والدینی ارمنی بازمانده از قتل‌عام ارامنه در میشیگان آمریکا زاده‌شد. در دهه‌ی ۸۰، کوورکیان رشته‌ مقالاتی برای مجله‌ی آلمانی “Medicine & Law” در باب اُتانازی نوشت. بین سال‌های ۱۹۹۰ تا ۱۹۹۸، کوورکیان به مرگ ۱۳۳ بیمار کمک کرد. او سرم‌های لازم، یا ماسک گاز کربن مونو اکسید برای مرگ را طوری تنظیم می‌کرد که بیماران با اختیار خود، آن را به‌کار اندازند و بمیرند. در حقیقت، پس از دو مرگ نخست به‌روش تزریق، پروانه‌ی طبابت او ابطال شده‌بود و دیگر نمی‌توانست به سرم‌های لازم دسترسی یابد. بنابراین، او ماسک گاز را برگزید. کووارکیان بخاطر اقداماتش، بارها تحت فشار قانونی قرار گرفت و هر بار، با دفاع خوب خودش و وکیلش «جفری فایگر» تبرئه می‌شد. در شرایطی که کووارکیان در اوج شهرت بود و حتی تصویرش روی مجله‌ی تایم هم رفته‌بود، تصمیمش در ۲۲ دسامبر سال ۹۸ برایش دردسر ساز شد. ۱۳۰اُمین کسی که او به مرگش کمک کرد، تامس یوک، ۵۲ ساله و مبتلا به بیماری لوگریک (۱) بود. او فیلم ویدئویی روش متفاوت مرگ او را، که این‌بار تزریق مستقیم توسط خود کووارکیان بود، در اختیار برنامه‌ی ۶۰ دقیقه قرار داد. این فیلم، باعث تشکیل دادگاهی شد که کووارکیان را متهم به قتل درجه‌ی یک کرد. کووارکیان ترجیح داد خود از اعمالش دفاع کند و از وکیل استفاده نکرد. در نهایت، هیئت منصفه او را در قتل درجه‌ی دو گناهکار دانست و قاضی حکم زندان ۱۰ تا ۲۵ سال برای او داد. او پس از ۸ سال و ۲ و نیم ماه، در سال ۲۰۰۷، از زندان آزاد شد.

جک کووارکیان مبتلا به هپاتیت C است که در جریان تحقیقاتش درباره‌ی انتقال خون در ویتنام، بدان مبتلا شد. پس از آزادی‌اش، مهمان برنامه‌ی «لری کینگ» شد تا از برنامه‌های آینده و روزهای زندانش بگوید. او در ۱۵ ژانویه‌ی ۲۰۰۸، در اجتماعی با بیش از ۴۰۰۰ شنونده در دانشگاه فلوریدا شرکت کرد و گفت: ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 21:37  توسط آپاراتچی  | 

 "معلم پيانو" داستان تسلط و تحكم، و از دست دادن آنها ست.حاصل بيش از دو دهه برنامه سازي براي تلويزيون، چيزي نيست جز تخريب كامل ذهني خلاق در سينماگري كه بالقوه صاحب بالاترين توانايي هاي ممكن است. از اين جهت، بايد هانكه را يك استثنا دانست. فعاليت هاي تلويزيوني او نه به عنوان كوله باري از تجارب، كه به مثابه دركي عميق از آنچه كه "واقعيت جهان رسانه اي" مي نامندش به مهمترين وجه تمايز اين فيلمساز با بسياري از هنرمندان هم عصرش بدل مي شود. فيلم هاي معدود اما درخشان او با دروني كردن دستمايه هايي از همان سال هاي به ظاهر ستروني كار تلويزيوني ست كه نبوغ آميز جلوه مي كنند. هانكه در طول اين سال ها و در خلال ساخت همين برنامه هاي ملال آور، آرام و صبور در جستجوي زبان خاص خويش بوده، زباني فاخر كه در همان نخستين آثارش تبلور مي یابد.ا

آنچه بن مايه ي سينماي هانكه را بنا مي نهد ديالكتيكي رسانه اي ست: ديدن (تماشا كردن) و ديده شدن (زير نظر بودن). در فيلم هاي او آدم ها هميشه در حال نظر بازي اند و در عين حال از قرار گرفتن در مركز ديد ديگري وحشت دارند. در اين ساختار اجتماعي نوظهور، كه مشخصا پديده ي رسانه در چيستي و چگونگي آن نقشي محوري دارد، حذف حيطه ي خصوصي به زعم ارزشي كه همين ساختار اعمال مي كند گام اول است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 21:35  توسط آپاراتچی  | 
 راننده تاكسي درباره كسي است كه در بيروني‌ترين لايه اجتماع زندگي مي‌كند و اما قلبش، ذهنش و وجودش به قشرهاي عميق تعلق دارد چون او يك «راننده تاكسي» است. او كسي است كه هر لحظه با يك شهروند در ارتباط است. خاص و عام سوار ماشين او مي‌شوند و او همه چيز را مي‌بيند. به نظر مي‌رسد تراويس بيكل راننده (با نقش‌آفريني رابرت دنيرو) چشم ريابين و كاشف‌العيوب و در عين حال وجدان‌زده جامعه باشد. چرا تراويس بيكل راننده تاكسي است؟ مگر نمي‌توانست يك وكيل، يك سناتور، يك پزشك، يك معلم و يا يك كشيش باشد؟ او نمي‌‌تواند هيچ‌كدام از اين اصناف باشد چون تاكسي زبان مشترك حركت اجتماعي است. اين تنها يك نماد نيست. يك اظهاريه است. نوعي تقابل و رخنه كردن است.

تراويس در دل جامعه است اما تنهاست. دليل اين تنهايي كه به درستي در قالب كار نشسته آمال فنا شده چشم بيدار جامعه است. آمالي كه زير پاي قاچاقچي‌ها، فاحشه‌ها، هم‌جنس‌بازها و فاسقين لگدمال شده‌اند و آدمهاي ظاهراصلاح چون سناتورها، رئيس جمهور و دولتمردان ديگر هم به زعم او «هيچ غلطي نمي‌كنند». او مي‌خواهد در يك مدينه فاضله زندگي كند اما هرچه پيش مي‌رود مدينه او به مدينه فاضلاب بيشتر شبيه مي‌گردد و اين است دليل طغيان و لبريز شدن كاسه صبر.

فيلم از نظر روايي سه بخش عمده دارد. بخش اول آشنايي ما با تراويس و آشنايي تراويس با جامعه كه اين مرحله قبل از شروع فيلم آغاز شده است. او در مي‌يابد كه در چه جامعه فاسدي زيست مي‌كند و اين فساد بعضاً دلايل سياسي نيز دارد. او به عقيم نگه داشتن مردم خرده‌پا براي جلوگيري كردن از فضوليهاي ناخواسته و آشوبهاي سرسري توسط قدرتهاي دست‌اندر كار پي برده است. بخش دوم كه از نظر ساختار سينمايي بي‌نظير است و مرحله طولاني‌تر فيلم نيز هست بخش درون‌ريزي و تعليقهاي رواني تراويس از پيرامون خود است. ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 21:34  توسط آپاراتچی  | 
دکتر هاوارد سرپرست یک کلینیک است که کار آن پاک کردن آن دسته از خاطرات افراد است که دوست ندارند آنها را در ذهن خود داشته باشند. کلینیکی که اغلباً زوجها خصوصاً در روزهای نزدیک به ولنتاین به آن مراجعه میکنند تا خاطرات بدی را که از هم در ذهن خود دارند پاک کنند. تکنیسینهای کلینیک ابتدا مکان خاطرات مورد نظر را که به صورت لکه های روشنی روی مغز نمودار میشود، شناسایی کرده و سپس به محو کردن آن لکه های نور میپردازند. ابتدا کلمنتاین و سپس جول آگاهانه تصمیم به پاک کردن خاطرات مشترکشان میگیرند اما حتی بعد از فراموشی یکدیگر، مجدداً به سمت هم کشیده شدند زیرا لکه نوری که در قلب آنها روشن شده بود درخششی ابدی داشت فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک ، فیلمنامه محکم و پیچیده ای دارد و با توجه به زمینه هایی که داستان در اختیار نویسنده قرار داده است به طور پی در پی سطوح کشمکش خود را تغییر می دهد. دائماً از ذهن شخصیت اصلی به جهان بیرون جابه جا می شود. 
جوئل( جیم کری Jim Carry) و کلمانتین ( کیت وینسلت Kate Winslet)  از عجیب ترین شخصیت های سینمایی در چندین سال اخیر به شمار می روند. یکی خیلی معمولی و دیگری کمی خل وچل و غیرقابل پیش بینی.
عجیب بودن شخصیت های اصلی باعث شده تا رابطه ای هم که بین آنها شکل می گیرد ، عجیب و کم نظیر باشد. در واقع همین غرابت باعث می شود که جوئل برای حفظ خاطرات خوب و خوش خود با کلمانتین تقلا کند و ما به عنوان بیننده ، به تماشای ادامه اتفاقات ترغیب شویم.
فیلم درباره روابط انسانی و ارزش رابطه ها صحبت می کند و می گوید به هیچ وجه نمی توان از اوقات خوش رابطه ها، حتی آنهایی که فرجام خوبی ندارند، گذشت و اینکه انسان ها تنها زمانی که روابط شان در حال نابودی است، به ارزش آنها پی می برند.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 21:33  توسط آپاراتچی  | 
 سالت يک تريلر عالي است. اين فيلم انگاره هاي يک فيلم بد و غير قابل تحمل را بصورت لذت بخشي به تصوير کشيده و در حقيقت، سرکوفتي به همه فيلمهاي اکشن بدساختي است که در سرتاسر آنها تنها سر و صداهاي اضافي و در هم برهم مغز آدم را متلاشي مي کند. ممکن است اينقدر درگير ديدن فيلم شويد که حدود 100 دقيقه به ساعت خود نيم نگاهي هم نکنيد. در اين فيلم همانند کارتون Road Runner اثري از قوانين فيزيک وجود ندارد. "آنجلينا جولي" در نقش "اولين سالت"، به سرعت باد در فضا حرکت مي کند و اصلا به پايين نگاه نمي کند.سالت مامور باتجربه سازمان سيا، براي انجام ماموريتهاي خود هر کاري مي کند. از بلندترين ارتفاع ها مي پرد و خود را در موقعيت هايي قرار مي دهد که هر لحظه امکان مرگش وجود دارد. او در بسياري موارد از هنر پارکور استفاده ميکند؛ يعني بجاي اينکه براي پايين آمدن از بلنديها از پله استفاده کند، از آن ارتفاع مي پرد و يا اگر در مسيرش به مانعي برسد، تغيير ‌مسير نمي دهد بلکه آن را با حرکات پارکور پشت سر مي گذارد. به عبارتي هر طور بشود بر تمامي موانع پيش روي خود غلبه مي کند. تقلاهاي سالت در اين فيلم تقريباً يادآور "لولا" در فيلم " بدو لولا، بدو" ساخته تام تيکور است. البته قرار نيست در اين نقد چيز زيادي از داستان فيلم را لو بدهم . زيرا آخرين ساخته "نويس" از آنگونه آثاري است که اطلاع نداشتن از داستان آن در هنگام ديدن فيلم لازم است.ولي اگر بخواهم ساده بگويم: اين فيلم ماجراي زني است که مصمم است جهان را يک تنه از يک ويرانگري اتمي نجات دهد. در هر حال علت توجه به فيلم، موضوع آن نيست بلکه کارگرداني ماهرانه فيليپ نويس در خلق صحنه هاي اکشن به ويژه نمايش اتفاقات دلهره آور است که باعث جذب بيننده مي شود. سالت از آن فيلمهايي نيست که بر سر هر گره مدت زيادي تلف و آنها را بي دليل پيچيده کند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 21:32  توسط آپاراتچی  | 

تراويس ، مردي ميانسال  با لباسي ژنده، در برهوتي خشک ، به سوي هدفي مبهم ،مصمم راه مي رود.او بعد از چهار سال ترک همسر و فرزندش توسط برادرش بازيافته مي شود وبه خانواده او که اينک سرپرستي پسرش هانتر را بر عهده دارند برده ميشود.ديدار پدرو پسر هشت ساله اش، آنها را بر آن مي دارد تا به دنبال جين ، همسر تراويس  روند و تماشاگر را به گشودن راز سرگشتگي اش در اين سالهاي گريختگي هدايت مي کند.

 اين فيلم از نوع فيلم هاي جاده اي(Road Movies) است. شيوه روايي خاصي که بر گذر بودن و عدم ثبات اشاره دارد و اينکه چگونه ابژه ها درمقطعي نقش خود را بازي مي کنند، تاثير گذارده و محو مي شوند.

پاريس تگزاس فيلمي ست نئو نوآر(فيلم سياه بعد از دهه ي 70) و داراي ويژگي هاي سينماي اکسپرسيونيسم و پردازش به کشف واقعيت هاي دروني...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 21:31  توسط آپاراتچی  | 
 نقدی از راجر ایبرت بر شاهکار برتولوچی
آخرین تانگو در پاریس /کارگردان و نویسنده: برناردو برتولوچی/ بازیگران: مارلون براندو، ماریا اشنایدر و ژان پیر لئو

سال ۱۹۷۲ هنگام نوشتن بر فیلم “آخرین تانگو در پاریس” نوشتم که این فیلم یکی از بزرگترین تجارب احساسی زمان ماست. در ادامه ذکر کردم ” فیلمی است که بسیار مصممانه بر پایه احساسات بنا نهاده شده است. در واقع، تنها مارلون براندو ، بزرگترین بازیگر زنده حال حاضر سینما از عهده چنین نقشی بر‌آمده است. چه کس دیگری می‌تواند همزمان هم خویِ جانوری وحشی را القا کند و هم آدمی آسیب پذیر و محتاج؟”

اکنون سال ۲۰۰۴ است و مارلون براندو دیگر در بین ما نیست. هنگام دیدن دوباره فیلم، قدرتمند‌ترین صحنه براندو به شیوه غریبی در من طنین اندازشد. صحنه رویارویی او با جسد همسرش که خودکشی کرده است و براندو با غضب و اندوه بسیار به سوگواری او می‌پردازد. او می‌گوید ” شاید قادر به فهم جهان شوم اما هیچ وقت حقیقت درباره تو را درک نمی‌کنم.” براندو او را با اسم‌هایی زننده صدا می‌زند و سپس هق هق گریه را سر می‌دهد. او در حالی که مشغول به پاک کردن آرایشی که بعد از مرگ بر صورت او انجام شده است، است می‌گوید (”نگاش کن، درست مثل مجسمه ای از مادرت می‌مونی، هیچ وقت آرایش نکردی، هیچ‌وقت مژه مصنوعی نذاشتی!.”). براندو نمی‌فهمد که چرا او خودش را کشته است، چرا او را ترک کرد، چرا هیچ وقت او را از ته دل دوست نداشت، چرا براندو برای او بیشتر شبیه یک مهمان در هتلش بود نه یک شوهر در کنارش.در طول دیدن این صحنه فکری عجیب به ذهنم خطور کرد. دوباره آن صحنه را دیدم این بار با این تصور که براندو مشغول حرف زدن با جسد مرده خودش است ــ که عشق و نفرت‌اش، اندوه و گناهش را به سمت خودش هدایت می‌کند. من مطمئنم که برناردو برتولوچی کارگردان فیلم، این مسئله را در ذهن نداشته است و البته نمی‌دانم که در آن لحظه براندو به چه چیزی فکر می‌کرده است. اما اینجا مردی قرار دارد که گهگاهی استعداد خودش را تحقیر می‌کند، و مشتاقان‌اش را با بی‌توجهی به آنها، از خود خشمگین می‌سازد. استنلی کافمن بعد از درگذشت او بهترین جمله ممکنه را درباره او به کار برد. “چاقی مفرط او بنظر نشان آشکاری از تنفرش از هالیوود بود”. براندو بزرگترین بازیگر زمانه خودش بود. نویسنده ِ اجراهایی که به سینما افتخار بخشیدند. و هنوز، همانطور که کافمن می‌گوید، او برآن بود که حرفه هنرپیشگی را کمرنگ جلوه دهد. هنری که ابزار نبوغ خودش بود.

همسر او در «آخرین تانگو در پاریس» مالک و گرداننده یک هتل کوچک بود. براندو می‌گوید ” یه آشغالدونیه اما نه خیلی ارزون”. اما فیلم به وضوح نشان می‌دهد که روسپی‌ها مشتریهایشان را به آنجا می‌آوردند. پس براندو زنی را خرج می‌داد که خودش از پول روسپی‌ها امرار معاش می‌کرد. براندو در افکارش می‌گوید “یک شب به آنجا رفتم و برای پنج سال ماندگار شدم”. آیا این می‌تواند کنایه‌ای از عشق/نفرت او از هالیوود، بازیگری، حرفه‌اش و اتلاف وقتی که او استعداد خودش را خرج آن کرد، باشد؟...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 21:28  توسط آپاراتچی  |