قوی سیاه، تریلری روانکاوانه از فیلمساز آمریکایی دارن آرونوفسکی است که درباره یک گروه باله نیویورکی که قصد اجرای باله دریاچه قوی چایکوفسکی را دارند، ساخته شده است. این فیلم در پنج رشته از جمله بهترین فیلم و بهترین کارگردانی برای دریافت اجایزه اسکار نامزد شده بود.در این فیلم، نینا (ناتالی پورتمن)، بالرین جوان و تازه کاری است که می خواهد نقش قوی ملکه را در باله دریاچه قوی چایکوفسکی بازی کند. باله ای که درباره شاهزاده خانمی است که بر اثر یک نفرین شیطانی، طلسم شده و به شکل قوی سفید درآمده. در داستان دریاچه قو، قوی سیاهی هم هست که رقیب عشقی قوی سفید است و مانع از ارتباط عاشقانه او با شاهزاده زیگفرید می شود.نقش قوی سیاه و قوی سفید را در این باله معمولا یک بالرین ایفا می کند و این اساس طرح داستانی فیلم قوی سیاه است.مدیر هنری باله (ونسان کسل)، از نینا می خواهد که هر دو نقش را بازی کند، آزمونی دشوار و مشقت بار که نینای جوان و زیبا باید از پس آن برآید.قوی سیاه در دو سطح واقعیت و خیال حرکت می کند . قوی سیاه داستان زجری است که یک هنرمند برای اثبات توانایی هایش می کشد. کمال گرایی، غایت خواست یک هنرمند به ویژه یک بالرین است و قوی سیاه نشان می دهد که یک بالرین برای رسیدن به این کمال چه مراحل زجرآوری را باید طی کند....
ادامه مطلب

«بچه رزماري» سومين اثر از تريلوژي آپارتماني رومن پولانسكي، بيشتر از آن كه نشان ميدهد قابل تامل است. فيلمي كه در اواخر دهه هفتاد جنجالهايي را برانگيخت و الگويي براي سينماگران آن دوران براي توليد فيلمهايي نظير «جنگير» و «طالع نحس» شد، فيلمهايي كه البته در قالب هاليوود جانشين شدند و كمتر از رگههاي تفكربرانگيز جد خود يعني «بچه رزماري» بهره بردند. فيلمهايي كه ترس مخاطب را مد نظر داشتند و كيفيت ترس يا مورد بياعتنايي قرار گرفت و يا تحتالشعاع عوامل متاثر كننده ساختار هاليوودي به انزوا كشيده شد. تريلوژي آپارتماني پولانسكي شاملROSEMARY'S BABY سه فيلم انزجار (The Repulsion)، مستاجر (The Tenant) و بچه رزماري است؛ و اگر هر تريلوژي را مستلزم رعايت سه عنصر تحول، تهوع و فاجعه بدانيم _كه به زعم بنده چنين الزامي وجود ندارد_ بچه رزماري آبستن عنصر فاجعه است چنانكه انزجاز تم تهوع و مستاجر عنصر تحول را يدك ميكشد. قبل از بررسي و تحليل خود فيلم لازم است درباره اين تريلوژي و جايگاه پولانسكي در آن شرحي مختصر بياورم. آپارتمان از ديدگاه پولانسكي، كه او را فيلمسازي بيمار و ساديست قلمداد ميكنند محصول مدرنيسم و نمادي است براي انزواي انسان از خود، ماهيت و طبيعت. زندگي آپارتماني كه در عصر حاضر و در ادامه تحولات اجتماعي با رويكرد مدرن اكنون بصورت پديدهاي اجتنابناپذير در آمده است انسان را بيمار كرده است. بيماري....
" به تصوير مونا ليزا نگاه کنيد!داره مي خنده! اما آيا واقعا خوشحاله؟!"
«دنياي عجيبيه، نه؟»
کابوي نيمه شب (MIDNIGHT COWBOY)
مهمترين مشخصه سينماي سام پكين پا ستايش او از خشونت ونگاه شاعرانه وتغزلي او به اين موضوع در فيلمهايش است.ديگر مشخصه آثار او كه هميشه نظر منتقدان را به خود جلب كرده است نوع نگاه او به زن به عنوان جنسي دوم در آثارش است. بسياري از منتقدان بر اين باورند كه پكين پا همواره در آثارش به زنان با نگاهي تحقير آميز وبدبينانه مي نگرد وتمام زنان فيلم هاي او موجوداتي پست وحقيراند ودر واقع او را متهم مي كنند كه فيلمسازي ضد زن است. اما خود پكين پا اين اتهام را رد ميكند ودر جواب اين گونه سخنان منتقدان مي گويد:(من چهره واقعي زنان را در آثارم به تصوير ميكشم واگر مي بينيد كه در فيلم هاي من زنان اين گونه اند اين تقصير من نيست بلكه آنان خود اين گونه رفتار مي كنند). به هر حال چه با نوع ديدگاه ونگاه پكين پا در آثارش موافق باشيم وچه مخالف آنچه مسلم است آن است كه پكين پا به دور از تمام اين تعاريفي كه براي او گفته شده است فيلمسازيست بزرگ مهم وتاثير گذار كه مي توان نام اورا در زمره فيلمسازان صاحب سبك تاريخ سينما جاي داد.سام پكين پا فيلم سگ هاي پوشالي را در سال 1971 ودر حالي كه به تازگي وتنها به خاطر ساخت همين فيلم از طرف كمپاني سازنده مجبور به ترك اعتياد خود به الكل شده بود ساخت. اين فيلم روايتگر مدت زمان كوتاهي از سكونت زوجي جوان در روستايي واقع در غرب انگليس است.مرد يك مهاجر امريكاييست وزن يك دختر انگليسي كه مدتي همراه با پدرش در اين روستا زندگي كرده است...
▪ نام فیلم: اوه برادر، کجایی؟ O Brother Where Art Thou
این فیلم داستان چارلی بابیت مدیر یک شرکت واردات اتومبیل ، پس از مرگ پدرش در میابد برادری به نام ریموند دارد که از نظر روانی نا متعادل است و در یک آسایشگاه زندگی می کند . طبق وصیت پدر چارلی ، سه میلیون دلار پول نقد ارثیه ریموند است در حالی که سهم چارلی فقط یک باغچه و اتومبیل قدیمی است . چارلی وکیل می گیرد تا هر طور شده ، حضانت برادرش را عهده دارشود تا از این طریق بتواند پولها را تصاحب کند ، اما پدر چارلی حضانت ریموند را به دکتر خانواده سپرده است . چارلی با سماجت فراوان برادرش را ازآسایشگاه خارج کرده و رابطۀ جدیدی بین دو برادر شکل می گیرد . وقوع اتفاقات تلخ و شیرین بسیار ، سر آغاز پیوند عمیق عاطفی بین آنها می شود .
جاده فلینی«فدریکو فلینی» کارگردانی است از نوع سینماگران مولف دهه های ۵٠ و ۶٠ میلادی. کارناوال «فلینی» که با «شیخ سفید» و « واریته بهاری» آغاز می شود در «زندگی شیرین» و «هشت و نیم» به کمال می رسد و ده سال بعد با « آمارکورد» رو به افول می رود. در میانه های دهه ١٩۵٠ و سراسر دهه ١٩۶٠ «فلینی» از پایه گذاران مکتب سینمای هنری اروپاست. در میان کارنامه «فلینی» فیلم «جاده» اولین نشانه بلوغ سینمائی او به شمار می آید.فیلمی که به زعم منتقدان دگم اندیش به خاطر قصور از وحی منزل های « نئورئالیسم» مورد تکفیر قرار گرفت.
امسال بیست و هفتمین سال اکران روزی روزگاری در آمریکاست. شاهکاری که در موقع اکران به دلیل سلاخی هایی که روی آن انجام شده بود، توجهی را جلب نکرد. ولی زمانی که نسخه ی کامل آن در دسترس عموم قرار گرفت، همین طور محبوب و محبوب تر شد تا این که حالا جایگاهی بسیار رفیع در سینما پیدا کرده است. روزی روزگاری در آمریکا فیلم عظیمی است. نه از لحاظ دکورها و خرج و مخارجش. بلکه به خاطر شاعرانگی غریبش و تأثیری که بر مخاطب می گذارد. این صفحه که هیچ، اگر یک شماره ی روزنامه را هم فقط به این فیلم اختصاص دهیم، در مقابل جنبه های مختلف و لایه های متعدد فیلم، هیچ است. امسال بیست و هفتمین سال اکران روزی روزگاری در آمریکا است. ولی بهانه ی ما برای پرداختن به این فیلم، 27 سالگی آن نیست. خود روزی روزگاری در آمریکا، بهترین بهانه است. برای پرداختن به چنین شاهکاری نیاز به هیچ بهانه ای نداریم.در فیلم روزی روزگاری در آمریکا ساخته سرجیو لئونه، نودلز گنگستری که دوره جوانی را پشت سر گذاشته و همواره در حال فرار بوده، تحت تعقیب واقع شده و هر لحظه همراه مرگ قدم برداشته و اکنون به روزهای پایانی عمرش نزدیک شده؛ برای حل راز بزرگ زندگی اش به شهر محل تولد و دوره جوانی اش بازگشته و در مقبره ای جمعی به این کلمات که روی سنگ مرمر حک شده، خیره مانده است.
بهترین توصیف ممکن برای فیلم ساعتها، به کارگردانی «استیفن دالدری»، در یک جمله، دیالوگی است که نیکول کیدمن ادا میکند: «یک روز از زندگی یک زن، تنها یک روز از زندگی یک زن.»
داستاني درباره سه آدم كه به طرق مختلف با مرگ روبهرو ميشوند. جرج يك كارگر آمريكايي است كه ارتباط خاصي با دنياي مردگان دارد. ماري در آنسوي دنيا يك ژورناليست فرانسوي است كه بهواسطه تجربهاي تا سرحد مرگ پيش ميرود و بعد از آن زندگياش دستخوش تغيير ميشود. در لندن هم دانشآموزي در يك سانحه رانندگي برادر دوقلويش را از دست ميدهد. اين سه نفر در راه يافتن واقعيت با يكديگر برخورد ميكنند و زندگيشان دستخوش تحولي شگرف ميشود.
آن امتیازی که برای یک اثر هنری ماندگار می توان قایل شد تاثیرات تاریخی آن است و این در حالی که گاه برخی آثار خود تاریخ را هم تغییر می دهد و در یک کلام تاریخ سازی می کنند؛ 'سخنرانی پادشاه' چنین است.در سال 1925 شاه جرج پنجم بر بیش از یک چهارم جهان حکومت می کرد، او از پسرش دومش دوک یورک، خواست تا سخنرانی مراسم اختتامیه جشن پادشاهی در ومبلی لندن را برگزار کند."
کارگردانی نظیر کوبریک، موسیقی بینظیر الکس نورث و بازی قدرتمندانه کسانی چون جین سیمونز، لارنس اولیویه و… همچون قمرهایی بر دور ستارهای به نام
ما از چه میترسیم؟ مرگ، دومین اتفاق واقعاً بزرگ زندگی است!دههی نود است. دکتر جک کووارکیان (آل پاچینو) به فکر حرکت تازهای در دنیای پزشکی است. او میخواهد بیماران غیر قابل درمان را که برای زندگی تمایلی ندارند، با خواست خودشان، در مرگ یاری دهد. این حرکت باعث میشود… جک کووارکیان، با نام واقعی مراد کووارکیان، از والدینی ارمنی بازمانده از قتلعام ارامنه در میشیگان آمریکا زادهشد. در دههی ۸۰، کوورکیان رشته مقالاتی برای مجلهی آلمانی “Medicine & Law” در باب اُتانازی نوشت. بین سالهای ۱۹۹۰ تا ۱۹۹۸، کوورکیان به مرگ ۱۳۳ بیمار کمک کرد. او سرمهای لازم، یا ماسک گاز کربن مونو اکسید برای مرگ را طوری تنظیم میکرد که بیماران با اختیار خود، آن را بهکار اندازند و بمیرند. در حقیقت، پس از دو مرگ نخست بهروش تزریق، پروانهی طبابت او ابطال شدهبود و دیگر نمیتوانست به سرمهای لازم دسترسی یابد. بنابراین، او ماسک گاز را برگزید. کووارکیان بخاطر اقداماتش، بارها تحت فشار قانونی قرار گرفت و هر بار، با دفاع خوب خودش و وکیلش «جفری فایگر» تبرئه میشد. در شرایطی که کووارکیان در اوج شهرت بود و حتی تصویرش روی مجلهی تایم هم رفتهبود، تصمیمش در ۲۲ دسامبر سال ۹۸ برایش دردسر ساز شد. ۱۳۰اُمین کسی که او به مرگش کمک کرد، تامس یوک، ۵۲ ساله و مبتلا به بیماری لوگریک (۱) بود. او فیلم ویدئویی روش متفاوت مرگ او را، که اینبار تزریق مستقیم توسط خود کووارکیان بود، در اختیار برنامهی ۶۰ دقیقه قرار داد. این فیلم، باعث تشکیل دادگاهی شد که کووارکیان را متهم به قتل درجهی یک کرد. کووارکیان ترجیح داد خود از اعمالش دفاع کند و از وکیل استفاده نکرد. در نهایت، هیئت منصفه او را در قتل درجهی دو گناهکار دانست و قاضی حکم زندان ۱۰ تا ۲۵ سال برای او داد. او پس از ۸ سال و ۲ و نیم ماه، در سال ۲۰۰۷، از زندان آزاد شد.
راننده تاكسي درباره كسي است كه در بيرونيترين لايه اجتماع زندگي ميكند و اما قلبش، ذهنش و وجودش به قشرهاي عميق تعلق دارد چون او يك «راننده تاكسي» است. او كسي است كه هر لحظه با يك شهروند در ارتباط است. خاص و عام سوار ماشين او ميشوند و او همه چيز را ميبيند. به نظر ميرسد تراويس بيكل راننده (با نقشآفريني رابرت دنيرو) چشم ريابين و كاشفالعيوب و در عين حال وجدانزده جامعه باشد. چرا تراويس بيكل راننده تاكسي است؟ مگر نميتوانست يك وكيل، يك سناتور، يك پزشك، يك معلم و يا يك كشيش باشد؟ او نميتواند هيچكدام از اين اصناف باشد چون تاكسي زبان مشترك حركت اجتماعي است. اين تنها يك نماد نيست. يك اظهاريه است. نوعي تقابل و رخنه كردن است.
دکتر هاوارد سرپرست یک کلینیک است که کار آن پاک کردن آن دسته از خاطرات افراد است که دوست ندارند آنها را در ذهن خود داشته باشند. کلینیکی که اغلباً زوجها خصوصاً در روزهای نزدیک به ولنتاین به آن مراجعه میکنند تا خاطرات بدی را که از هم در ذهن خود دارند پاک کنند. تکنیسینهای کلینیک ابتدا مکان خاطرات مورد نظر را که به صورت لکه های روشنی روی مغز نمودار میشود، شناسایی کرده و سپس به محو کردن آن لکه های نور میپردازند. ابتدا کلمنتاین و سپس جول آگاهانه تصمیم به پاک کردن خاطرات مشترکشان میگیرند اما حتی بعد از فراموشی یکدیگر، مجدداً به سمت هم کشیده شدند زیرا لکه نوری که در قلب آنها روشن شده بود درخششی ابدی داشت فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک ، فیلمنامه محکم و پیچیده ای دارد و با توجه به زمینه هایی که داستان در اختیار نویسنده قرار داده است به طور پی در پی سطوح کشمکش خود را تغییر می دهد. دائماً از ذهن شخصیت اصلی به جهان بیرون جابه جا می شود.
سالت يک تريلر عالي است. اين فيلم انگاره هاي يک فيلم بد و غير قابل تحمل را بصورت لذت بخشي به تصوير کشيده و در حقيقت، سرکوفتي به همه فيلمهاي اکشن بدساختي است که در سرتاسر آنها تنها سر و صداهاي اضافي و در هم برهم مغز آدم را متلاشي مي کند. ممکن است اينقدر درگير ديدن فيلم شويد که حدود 100 دقيقه به ساعت خود نيم نگاهي هم نکنيد. در اين فيلم همانند کارتون Road Runner اثري از قوانين فيزيک وجود ندارد. "آنجلينا جولي" در نقش "اولين سالت"، به سرعت باد در فضا حرکت مي کند و اصلا به پايين نگاه نمي کند.سالت مامور باتجربه سازمان سيا، براي انجام ماموريتهاي خود هر کاري مي کند. از بلندترين ارتفاع ها مي پرد و خود را در موقعيت هايي قرار مي دهد که هر لحظه امکان مرگش وجود دارد. او در بسياري موارد از هنر پارکور استفاده ميکند؛ يعني بجاي اينکه براي پايين آمدن از بلنديها از پله استفاده کند، از آن ارتفاع مي پرد و يا اگر در مسيرش به مانعي برسد، تغيير مسير نمي دهد بلکه آن را با حرکات پارکور پشت سر مي گذارد. به عبارتي هر طور بشود بر تمامي موانع پيش روي خود غلبه مي کند. تقلاهاي سالت در اين فيلم تقريباً يادآور "لولا" در فيلم " بدو لولا، بدو" ساخته تام تيکور است. البته قرار نيست در اين نقد چيز زيادي از داستان فيلم را لو بدهم . زيرا آخرين ساخته "نويس" از آنگونه آثاري است که اطلاع نداشتن از داستان آن در هنگام ديدن فيلم لازم است.ولي اگر بخواهم ساده بگويم: اين فيلم ماجراي زني است که مصمم است جهان را يک تنه از يک ويرانگري اتمي نجات دهد. در هر حال علت توجه به فيلم، موضوع آن نيست بلکه کارگرداني ماهرانه فيليپ نويس در خلق صحنه هاي اکشن به ويژه نمايش اتفاقات دلهره آور است که باعث جذب بيننده مي شود. سالت از آن فيلمهايي نيست که بر سر هر گره مدت زيادي تلف و آنها را بي دليل پيچيده کند.